Tuesday 13th of November 2018   

«

»

Azmoone Melli

Print this نوشته

دو بُعد یک مسله ؛ راز موفقعیت مسلمانان

 

نگارش : دانشمند ګرامی   ‍جناب  پوهاند غلام صفدر پنجشیری

         آورده اند که یکی از شاگردان ابن سینا باربار از او درخواست میکرد که راجع به شخصیت پیامبر اسلام چیزی برایش بگوید .اما ابن سینا از درخواست شاگردش طفره میرفت وچیزی نمیگفت من نمی دانم که ابا ورزیدن فیلسوف ما از جواب دادن به پرسش شاگردش زاده این بود ه که شخصیت پیامبر علیه صلاه و السلام را بالاتر از توصیف میدانسته است ،یا شاگرد خود را در خور فهم و درک این عظمت نمیدیده:”فهم سخن گر نکند مستمع قوت طبع از متکلم مجوی.“

     القصه در یکی از شبهای سرد زمستان ابن سینا را حاجتی بآب گرم افتاد تا غسل واجب را انجام دهد .در این موقع شاگرد خود را صدا کرد که برای رفع این ضرورت قدری آب گرم تهیه نماید .شاگرد مزبور سردی هوا را بهانه قرار داده از گرم کردن آب تعلل ورزید .آنها در همین گفت وشنود بودند که صدای موذن باکلمات الله اکبر الله اکبر از مناره مسجد بلند شد و وقت نماز فجر را اعلام میکرد .آنگاه ابن سینا به شاگردش گفت : ببین ،بار ها از من می پرسیدی که چیزی در باره پیامبر برایت بگویم و من امتناع می ورزیدم . من که استاد توام وزنده هستم از تو یکمقدار آب گرم میخواهم تو سردی هوا را بهانه می سازی و ازجایت حرکت نمی کنی .پس چه چیزی این موذن را وادار ساخته که در این هوای سرد برمناره مسجد بلند شود و آذان بدهد ،حال آنکه از رحلت پیامبر چهار صد سال میگذرد .اکنون می توانی بدانی پیامبر علیه صلواه والسلام چه شخصیت عظیمی داشته است .عظمتی که به پهنای بحر بیکران است و به بلندی کوه شامخ که بجز با اشاره سرانگشتان تواناتر براشاره است از ذراع بر احاطه ،خداوند عزوجل میفرماید :محمد رسول الله و الذین معه اشداعلی الکفار رحمابینهم “۲۹ /الفتح ” (محمد فرستاده الله (است ) و آنانکه همراه اویند سخت اند بر کافران ، مهربان اند در میان خود )کدام عظمت از این بالاتر است که بنده فرستاده خداوند باشند. می گویند مولانا جلال الدین بلخی وقتی که آذان را می شنید وموذن نام خجسته محمد را برزبان میراند فورآ برسم احترام برپای می استاد. فرستاده خداوند متعال اساس جامعه ایرا گذاشت که بشهادت خود قرآن سخت برکافران بودند و مهربان درمیان خود یعنی در برابر کفار از خود حدت و شدت نشان میداند تا بر تعدی و تجاوز جرات پیدا نکنند و این حدت و شدت یک حیله باز دارنده است و به همین معنی در قرانکریم آمده است که” ولیجدوافیکم غلظه “۱۲۳ /التوبه (وبیابند کفار در شما درشتی )، و ” آغلظ علیهم “۷۳ /التوبه (و درشتی کن برایشان )، اما در مقابل برادران اسلامی خود همدرد و مهربان بود . باتواضع و انکسار پیش می آیند ” اذله ” علی المومنین اعزه ” علی الکافرین ” ۵۴ /المائده ( نرم دل اند برمومنان زبردست اند برکافران .) این جامعه نوبنیاد با هدایت خدا و زعامت رسول خدا به پیش میرفت و از دل و جان ازرسول خدا اطاعت میکرد اما در غزوه تبوک که بنام ساعت عسرت هم یاد شده یکتعداد از شرکت کردن در آن باز ماندند و چون رسول علیه الصلاه و السلام از غزا برگشت عده یی از این مردم معذرت خود را بحضور مبارک شان تقدیم کردند که پذیرفته شد و مشکل شان حل گردید اما سه تن از یاران رسول علیه السلام باقیماندند که توبه شانرا خدا قبول کند از جمله اینان یکی کعب بن مالک بود که قصه خود و دو نفر صحابی دیگر را بنام های هلال بن امیه و مراره بن ربیع برای ما بیادگار گذاشت .مردم از حرف زدن با ایشان ابا می ورزیدند .کعب بن مالک از خود حکایت کرده میگوید که : زمین با همه فراخی اش براو تنگ شد و از جان خود سیر آمد او که در این حالت بود روزی در بازار می گذشت که یک نفر نبطی از تاجران سوریا نامه یی در دستش در بازار مدینه ظاهر شد و از مردم سراغ کعب این مالک را میگرفت .مردم بطرف او اشاره میکردند تاجر مذکور به پیش کعب آمده نامه را بوی سپرد چون این مرسل الیه بقول خودش خواننده بود نامه را باز کرد و خواند که از طرف پادشاه غسان بود که او را به فرار از جماعت مسلمانان و پیوستن بدربار خودش دعوت میکرد .اما کعب بن مالک این مکتوب را آزمون دیگری می دانست لهذا آنرا در اتش تنور افگند و حریق کرد .چهل روز براین منوال گذشت و اثری ازقبول توبه آنها پیدا نبود ،در اینوقت رسول خدا امر کرد که این سه تن از زوجات خود کناره گیری کنند که بدون اندک ترددی آنرا به منصه اجرا قرار گذاشتند .در روز پنجاهم توبه آنها قبول شد. زمانه به پیش می رود و بحران بشکل دیگری در گوشه یی از جامعه اسلامی بروز می کند که در این بحران یکی از علمای جامع ازهر مدار حوادث میباشد : می گویند که حکومت مصری در زمان اشغال فرانسویها و بریطانویها شاگردان خود را برای تحصیلات عالی به پاریس یا لندن میفرستادند و همراه آنها یکنفر عالم هم روانه میکرد که برای شاگردان در نماز امامت کند . اتفاقا شیخ علی عبدالرزاق با طلابی که به لندن ارسال شده بودند همراه بود .شیخ روشن ضمیر زنده دل فرصت را غنیمت شمرده در اوقات فراغت زبان انگلیسی را مطالعه کرد .بعد از بازگشت به مصر کتابی زیر عنوان ” اسلام و اصول حکم ” نوشت و از فکرت خلافت که در آن هنگام در نیم قاره هند و آستانه باب روز بود طرفداری نکرد حال انکه فواد پادشاه مصر در دل خود دهلک می زد که اگر ممکن باشد خلافت مسلمانان باو تکیه کند .خلاصه اینکه بعضی از شیخها به سر کرده گی شیخ بخیت نامی علم مخالفت را در برابر او بر افراشتند و محاکمه اش نمود، او را از اشغال منصب دولتی محروم ساختند و در سال ۱۹۶۰ چشم از جهان پوشید و آنرا برای شیخ بخیت و طرفدارنش بمیراث گذاشت . مهم این است که شیخ علی عبدالرزاق را عقیده براین بود که متولی امور می تواند براساس صفای وجدان داد مردم را بدهد و کشتی ملت را از بحر متلاطم حوادث بساحل نجات برساند یا همین کار را بر اثر فشار مردم انجام دهد در صورتی که مردم بیدار باشند . و غریب تر از همه این است که شیخ میگفت که استعمار چیان همواره ارتجاع را در کشور های رو به انکشاف تشویق و تائید میکنند تا همواره بحالت فلاکت بار خود باقی بمانند و دست تکدی آنها همیشه بسوی این کشور ها دراز باشد .علوم مهم را بشاگردان این کشور ها یاد نمی دهند و اصول صنعتی شدن را از اینها دریغ میدارند تا علی الدوام محتاج این کشور های استعماری باشند .در دنیای امروزه ما مسلمانان چه ملوک غسانی که هستند و چه شیخ بخیت ها که گاه گاه در جامعه اسلامی قدعلم میکنند که یکی مغز های متفکر را به فرار دعوت میکند و آن دیگری هر حرکت تقدمی را خنثی می سازد .

پایان

 

Permanent link to this article: http://my.azmoone-melli.com/go/4219