Tuesday 11th of December 2018   

«

»

Print this نوشته

ترک دنیا ؛ پُشت پازدن به جاه ومقام دنیایی نیز کاری نیست که ازهمه کس بیایدبلکه مردانی چون دیوجانس کلبی وابراهیم ادهم میخواهد !

Negargar-1-150x144
پُشت پازدن به جاه ومقام دنیایی نیز کاری نیست که ازهمه کس بیایدبلکه مردانی چون دیوجانس کلبی وابراهیم ادهم میخواهد.دربارۀ دیوجانس کلبی گفته می شود که اوفرزند غیر قانونیی یکی از امیران یونان بود که آن امیر به مادرش پول میداد تا رازارتباط دیوجانس رابا پادشاه پوشیده نگاه دارد. چون درآن روزگار تک مادری مانندِ روزگارِ ما سکۀ رایج بازارنبود دیگربچه هاازپدرانِ خود صحبت میکردندودیوجانس راطعنۀ بی پدری میدادن…د.دیوجانس بالاخره این رازراازدهانِ مادرِ خودبیرون کشید وبه سراغ پدر رفت وبه اوگفت:”انصاف این نیست که من پسرِ تواستم ودرفقر وگمنامی زندگی دارم وتوامیر شهری” امیر به دیوجانس نیز ثروت گزاف داد واز اونیز تقاضا کرد که این راز راپوشیده نگاه دارد.دیوجانس که اینک صاحب ثروت فراوان شده بود چنانکه معمول روزگاراست دوستان بسیار دور وبرش را گرفتند.وی روزی به فکر آزمودنِ درجۀ صداقت دوستان افتاد ودر گوشۀ بازاربر کهنه نمدی نشست وهر که به دیدنش آمدبرایش گفت که ثروتش برباد رفته ودیگر مجبور است برای نانِ شب وروزموچیگری کند.دوستان در چند روزِ محدود از دور وبرش پراکنده شدندو دیوجانس ملتفت شد که مال وجاه چانس داشتن دوستان دارای صفا وصمیمیت راازمیان می بَرَد ودوستان دغل واستفاده جورا فراوان می سازد.مأیوسی از دوستان اورا برانگیخت که چراغی روشن کند ودرروز کوچه های آتن راگزوپل کند ووقتی از او می پرسیدندکه”چرا درروز چراغ روشن کرده ای؟” پاسُخ میداد که “انسان می پالم” مولانا هنگامیکه می گوید:
دی شیخ با چراغ همی گشت گردِ شهر
کز دیو ودد ملولم وانسانم آرزوست 
    اشاره به همین داستان دارد.به هر صورت دیوجانس رااز شهر بیرون کردند در حالی که یک کاسۀ چوبین داشت، یک شانه داشت ویک آیینه. درراه چوپانی رادیدکه با انگشتان ریش راشانه می کرد وتصویر خودرادرآب میدیدوبا لپ های خود آب می نوشید.کاسه، شانه وآیینه راهم دورانداخت ودرمغاره ای میزیست که اسکندرکبیر برسرش آمد. بقیۀ داستان رااز شعر امیرحسینی سادات غوری می شنویم:
این طرفه حکایتیست بنگر
روزی زقضا مگر سکندر
میرفت همه سپاه با او
وان حشمت وملک وجاه با او
ناگه به خرابه ای گذر کرد
پیری زخرابه سربدرکرد
پیری نه که افتابِ پُرنور
درچشم سکندر آمد ازدور
پُرسید که این چه شایدآخر
وین کیست که می نمایدآخر
درگوشۀ این مغاک دلگیر
بیهوده نباشد این چنین پیر
خود راند بدان مغاکِ چون گور
پیر از سرِ شغل خود نشد دور
چون باز نکرد سوی اوچشم
ناگاه  سکندرش به صد خشم
گفت ای شده غول این گذرگاه
غافل چه نشسته ای درین راه
بهرچه نکردی احترامم
آخر نه سکندرست نامم
دانی که منم به بخت پیروز
پُشتِ همه عالم استم امروز
دریادل وآفتاب رایم
فرقِ فلک است زیرپایم
پیر از سرِ شغل بانگ برزد
گفت این همه نیم جو نیرزد
نه پُشت نه روی عالمی تو
یک دانه زکشتِ آدمی تو
دوبندۀ من که حرص وآزند
برتوهمه روز سرفرازند
بامن چه برابری کنی تو
چون بندۀ بندۀ منی تو
دیو جانس که به فیلسوف خم نشین معروف شده است تا پایان عمر باهمین زهد افراطی زیست وپیروانش درتاریخ فلسفه به نام رواقیون شهرت یافتند. اسلام درحالی که این گونه زهد افراطی را نمی پذیرد جانب اعتدال را رعایت می کند وایدیال یک مسلمان همان شیوۀ زندگیی پیامبر اکرم(ص) ویارانش است.
اقتباس از صفحه زیبا و پرمحتوی فیسبوک استاد ګرامی نگارگر صاحب / آزمون ملی

Permanent link to this article: http://my.azmoone-melli.com/go/3067